امروز بعد دو سال به توصیه ی فامه ی عزیزم اومدم و سری به این وبلاگ قدیمی پر خاطره ام زدم.
فامه جونم، گفته بودی اگه چیزی واسه نوشتن ندارم، فضای وبلاگمو عوض کنم. اما اعتراف می کنم که عوض کردن موضوع این وبلاگ کار من نیست و از دستای من بر نمیاد. این وبلاگ خاطرات منو زنده می کنه! شب بیداریامو، گریه کردنا و خندیدنامو ، دوست داشتنا و نداشتنامو! حرف زدنا و سکوتامو! مدتی از تجربه ی عشقی شیرین یا شایدم خیلی تلخ زندگیمو!
نمی دونم استفاده ی واژه ی گذشتن تاریخ مصرف درست بود یا نه اما واقعیت اینه که جداً زندگیمو دادم دست خدا تا سرنوشتمو بنویسه! و فعلا نمی خوام هیچ تصمیمی بگیرم و ذهنمو بازم درگیر این چیزا کنم. به وقتش از خدامم کمک می گیرم. همه چیز به وقتش قشنگه! حتی عشق!
آهان، یه چیز دیگه که تو نظرت گفته بودی! احساسم! به نظرم احساس واقعی هیچ وقت از بین نمی ره، فقط کمرنگ و پر رنگ می شه که این، نوع احساسو خواسته یا ناخواسته عوض می کنه و فکر می کنم احساس من الان به نوع معمول و طبیعی و منطقیش رسیده! اما جایی نرفته![]()
حالا میرم سر آپ جدیدم که از دفتر شعر انتخابش کردم:
"به نام تنها پناه آشفتگان و یاد سرنوشت"
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر انسان ها درهای خانه هاشان را نمی بندند
قفل، افسانه ایست
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز انتظار می کشم
حتی یک روز، دگر یکه نباشم!!!!!!!!!!!!!











کاش می شد اشک را تهدید کرد
هستی...













